دست های به هم پیوسته ...

در فرو بسته ترین دشواری

در گرانبارترین نومیدی،

بارها بر سر خود بانگ زدم:

"هیچت ار نیست مخور خون جگر، دست که هست!"

بیستون را یاد آر، دستهایت را بسپار به کار

کوه را چون پَرِ کاه از سر راه بردار!

وَه چه نیروی شگفت انگیزیست

دستهایی که به هم پیوسته ست...!

 

"فریدون مشیری"

فال

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

آرام وسرد گفت:که در طالع شما...

قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست

گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...

با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!

گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها

آخر شروع کرد به تفسیر فال من...

با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

اینجا فقط دو خط موازی نشسته است

یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا

انگار بی امان به سرم ضربه میزدند

یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟

گفتم درست نیست، از اول نگاه کن 

فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!

بازگشتی سرزده

سالها بود که اینجا نبودم ، شاید یه سرکی میکشیدم ولی نه مثه الان خیلی با شور و شوق.

از یه طرف ناراحتم که اینجا سوت و کور شده و همه اونایی که یه زمان میشناختمشون و اینجاها فعالیت داشتن دیگه نیستن، از طرفی دیگه خوشحالم که هنوز خیلی ها هستن که اینجور نوشتن رو دوس دارن و وبلاگ های خوب و پر باری هم دارن. واقعا هم شیرینی خودشو داره وبلاگ نویسی.

آرامش . . .

آرامش به معنای آن نیست که صدایی نباشد، مشکلی وجود نداشته باشد، کار سختی پیش رو نباشد.

آرامش یعنی در میان دغدغه ها، صدا ها، مشکلات و کار سخت،

دلی آرام وجود داشته باشد و بتوانی آرامشت را تقدیم کنی به عزیزانت و آنانی که دوستشان داری ...

کانال تلگرامی "چگونه میتوانید"

کانال تلگرام

 

دوس دارید یه عالمه ترفندکاربردی مثه تصویربالا برای زندگی روزمرتون یادبگیرید؟

کاری نداره،کافیه عضوکانال
"چجوری میتونید" بشید

لینک عضویت درکانال👇


https://telegram.me/joinchat/BYjK0z2KKS7sH9EI3JHt4g

 

آیدی تلگرام: HowCanU@ 

حکیم باشی را دراز کنید!!

گویند کریمخان عظیم‌‏الجثه بوده است و قوی هیکل، شادخوار و بزم‌آرا. القصه به سبب افراط در می‌گساری و مجلس‏‌آرایی، اعتدال مزاج را از دست می‏‌دهد و ضعف بر وی مستولی می‏‌شود. پس از آن حکیم‏‌باشی را بر بالینش می‏‌خوانند. حکیم امر به تنقیه و اماله می‏‌کند (فروکردن آب یا هر مایع دیگر به داخل روده بزرگ جهت پاک کردن روده)چرا که علت بیماری را خشکی مزاج تشخیص می‏‌دهد. کریمخان که این خبر را شنید آشفته شد و به تندی از حکیم خواست که بار دیگر نسخه را بازگوید. حکیم از ترس گفت: «مرا اماله کنید تا خوب شوید.»
آخرالامر، حکیم را دراز و اماله کردند. از قضا کریمخان شفا یافت. پس از آن هر وقت کریمخان بیمار می‏‌شد حکیم‏‏‌باشی را فرا می‌خواندند و اماله‌‏اش می‏‌کردند و به اصطلاح معروف حکیم‏‌باشی را دراز می‏‌کردند.

وکیل ثروتمند

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل ثروتمندی در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک تومن هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از کارکنانشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی…

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانیاست و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

آغاز پاییز بر شما مبارک...

باز آمد بوی ماه مدرسه      بوی بازی های راه مدرسه

باز آمد بوی ماه مهر، ماه مهربان      بوی خورشید پگاه مدرسه

آموزش وپرورش تدی

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت.

مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم تدی نمره قبولی را نگرفت و رفوزه شد.

زنگ انشاء (باموضوع: پدر)

زنگ انشاء شد عزیزان دفتر خود وا کنید

 

ساعتی را با معلم صحبت از بابا کنید

چرا نماد داروخانه های جهان مار است ؟

تاكنون به اين مسئله توجه داشته ايد ! چرا نماد داروخانه های جهان مار است ؟

زندگی

صادق هدایت:

 

یک دوستی داشتم، 

پلوی غذایش را خالی می خورد، 

گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت:

می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم.

حکیم و دختر لجباز

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌افتد و استخوان لگن باسنش از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند.

کنترل خشم

از خاطرات مارگارت تاچر

وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم,یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری میکردم و ساعت های زیادی را آنجا در تنهایی میگذراندم.

هدیه روز زن

شوهر گفت :دوستت دارم

زن گفت :منم دوستت دارم

شوهر گفت :ثابت کن,داد بزن تا همه دنیا بفهمند که دوستم داری....

زن در گوشش آهسته زمزمه کرد :دوستت دارم.

شوهر گفت: چرا داد نمیزنى چرا نجوا میکنى!!!

زن گفت :چون تو تمام دنیای منى.

و اینگونه بود که مرد گول خورد و يک سرویس طلا رفت تو پاچش.نزدیک روز زن گفتم یه چیزی یاد بگیرید

مادر

چارلی چاپلین :وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.

 مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟» گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.» هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.

 دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟» گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.

فیل سفید

در حکایتی از گذشته معروف است که پادشاه یک کشور به پادشاه یک کشور دیگر یک فیل سفید هدیه می دهد، کسی که هدیه را پذیرفته، هزینه های زیادی را صرف نگهداری و خوراک این فیل سفید می کرد، نسل های مختلف بدون آن که بدانند این فیل سفید به چه درد می خورد هزینه های زیادی را برای آن متحمل می شدند و دلشان هم نمی آمد که آن را کنار بگذارند یا رها کنند زیرا می گفتند: "حیف است تا کنون هزینه زیادی برای آن شده است و نمی توان آن را رها کرد!".

پسته لال

از آجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛ خورده شدند

آنها که لال مانده اند؛ می شکنند

دندانساز راست میگفت:

پسته لال؛ سکوت دندان شکن است!

حسین پناهی

خواب

گاهی خوابت را می‌بينم
بی‌صدا
بي‌تصوير
مثلِ ماهی در آب‌های تاريک
که لب می‌زند و
معلوم نيست
حباب‌ها کلمه‌اند
يا بوسه‌هایی از دل‌تنگی...!

توماس ترانسترومر

مسلمان

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد.

ادامه نوشته